هیرادهیراد، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

هیراد

هنر های هیراد در 5/3 ماهگی

پسر گلم عشق مامان  ديگه داره يواش يواش شيطنتهات زياد ميشه 3 ماه و نیمه هستی و خیلی شیرین   پسرم کار جدیدی که توی این دو سه روزه انجام میدی اینه که وسایلی که جلوت می گیریم رو با دست میگیری و به سمت دهنت می بری  يه كلمه هست كه راست ميري چپ ميايي تلقظش ميكني (آغا) چند روزه او او ميكني با ما حرف ميزني    منو ميشناسي و دوسم داري ميدونم   فقط مامان خيلي خوابت سبكه زود زود از خواب ميپري  تا منم ميخوام يه خورده خير سرم استراحت كنم بخوابم شما زود بيدار ميشي اخه مامان وقتي كم خواب بشم اينجوري ميشم این شبها ساعت 2 ميخوابي و 11 صبح بيدار ميشي ولی 10 بار منو بیدار می کنی که شیر بخوری&...
17 بهمن 1390

مهمونی 13/11/90

پسرم دیشب به مناسبت پاگشای دایی و زن دایی خونه آقاجون دعوت بودیم اولش که راه افتادیم شما کلی حال گیری کردی و از مبدا تا مقصد بدون لحظه ای مکث گریه کردی اونهم چه گریه ای کم مونده بود گوشمونو کر کنی / نمی دونم شاید از ترافیک خوشت نمیومد چون به محض ورود به مهمونی شروع به خنده و دلبری کردی طوری که هیچکس باور نکرد تا یک دقیقه پیش چه کولی بازی در آوردی باشه حالا به ما بخند اگه همین روند رو ادامه بدی و اذیتم کنی زنت میدم!   ولی فکر کنم مثل خودم عاشق مهمونی و شلوغی هستی خلاصه ساعت 12 اومدیم خونه و چون خیلی شارژ شده بودی تا ساعت 3 برامون سخنرانی کردی و بالاخره خوابیدی وقتی می خوابی و اذیتها و گریه هات تموم میشه یه فرشته...
14 بهمن 1390

روزهای سخت

پسرم نمیدونم چی شده از عصری تا نصفه شب بهونه می گیری و شیر نمی خوری دستاتو می کنی دهنت وهمش میگی منو بغل کنید راه ببرید منو بابا دیشب هر کاری کردیم نخوابیدی و کلی گریه کردی هیج جور ساکت نمیشدی و تا اینکه ساعت 2  نیمه شب مجبور شدیم ببریمت حموم تا بخوابی پسر این روزها یلی برام سخته چون واقعا نمیذاری به کاری برسم ...
12 بهمن 1390

8/11/90

از سه شنبه تا جمعه خونه پدر بزرگ بودیم و کلی بهمون خوش گذشت و شما هم روروئک رو به اصرار بابا و مامان بزرگت تجربه کردی خیلی خوشت اومد چون تو کلا مغروری و می خوای رو پای خودت باشی و از اینکه منت کسی رو دیگه نمی کشی خوشحالی خودت بطور اتفاقی دکمه ها رو می زنی و اهنگ پخش میشه و کلی تعجب می کنی شبا خوب نمی خوابیدی و کلی منو اذیت کردی هر یکساعت شیر می خواستی/ پروژه اموزش شیشه شیر هم به جایی نرسید و کماکان بلد نیستی شیشه بخوری/ اشکال نداره من که در بست چاکرتم با وجود اینهمه اذیت   ...
9 بهمن 1390

مهمونی 3/11/90

پسرم دیشب مامان بزرگ و پدر بزرگ اومدن خونه ما و بعد قرار شد من وتو چند روزی بریم خونشون اول رفتیم خونه آقاجون و بعد رفتیم دنبال دایی و زن دایی ولی شما نمی دونم چرا اینقدر مامان رو اذیت کردی و بی دلیل گریه می کردی تا اینکه آخر شب زنگ زدم به بابایی و گفتم بیاذ دنبالمون و بابایی با وجود اینکه درسش عقب بود ولی اومد دنبالمون و تو خونه بهتر بودی ولی جدیدا" کمی نق نقو شدی و دوست داری بلندت کنم تا اطرافتو ببینی / شیرخوردنت هم کمتر شده حالا چند تا عکس دیشب: بغل زن دایی بغل دایی: بغل خودم: ...
9 بهمن 1390

بدون عنوان

من تازه امروز٢٤/١٠/٩٠ این وبلاگ رو برای پسرم درست کردم تا خاطراتش رو براش ثبت کنم هیراد روز پنج شنبه ٢٨ مهر ٩٠ ساعت ١٠/٣٤ دقیقه در بیمارستان لاله توسط دکترکبری صالحی زنجانی به دنیا اومد ...
3 بهمن 1390

هنرهای هیراد

هیراد جونم خیلی شکمو شده هر یکساعت باید شیر بخوره اگه دیر کنم شروع می کنه به خوردن دستاش اینقدر مامان هر روز قربون صدقه اش میره که نگو بابا هم آخرای قربون صدقه ایشالا میگه ...
3 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیراد می باشد